خرید بک لینک
از صبح چسبیدم به میز و دارم فقط سند میزنمقفلی زدم رو موزیک های مختلف توی گوشم که صدای همکارام رو نشنوم ... خیلی حرف میزنن و من هم از اون روزامه که اعصابی ندارم برای تحمل صداشوناز پریشب که خاطره کافه رفتنم با حسین دم خونه علی ج. زنده شد... انقدر زنده و روشن که انگار در لحظه داره اتفاق میفته حالم دیگه خوب نشده ... به هربهونه ای یادش میفتم و گریم میگیره ... گریه ام هم بند اومدنی نیست . رفته بودم کافه آقا رضا... کسی که به زور شوخی های حسین رو میفهمید ... با هم کیک نیمه گاییده خریده بودیم و با اسپرسو

برچسب: نویسنده: مریم نظری تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 7:20

صفحه بندی